عشق یعنی نگاهی صمیمی گاه بی گانه گاه صمیمی
یک دل خسته دل بسته دل تنگ از دلی خسته آهی صمیمی
عشق یعنی همین یعنی آتش

عشق چیست ؟
3 ثانیه نگاه
3 دقیقه خنده
3 ساعت صفا
3 روز آشنایی
3 هفته وفا داری
3 ماه بی قراری
3 سال انتظار
30 سال پشیمانی

به گل گفتم عشق چیست؟
گفت : از من خوش بوتر است.
به پروانه گفتم عشق چیست؟
گفت : از من زیبا تر است.
به شمع گفتم عشق چیست؟
گفت : از من سوزان تر است.
به عشق گفتم آخر تو چیستی؟
گفت : نگاهی بیش نیستم.

راز زيستن = عشق
عشق يعنی اميد، يعنی طراوت باران، يعنی سفيدي برف، يعنی ساز زندگی و لبريز از خوشی،و عشق يعنی راز زيستن

عشق راه رفتن زیر باران نیست
عشق آن است که یکی چتری برای دیگری باشد و آن یکی نفهمد که چرا خیس نشد
کاش ميشد عشق را تفسير کرد
خوابه چشمان تو را تعبير کرد
کاش ميشد همچون گلها ساده بود
سادگی را با تو عالمگير کرد
کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد
کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

عشق از ديدگاه معلمين
دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود.
دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد.
دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است.
دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.
دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند
دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد.
دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند

عشق: سرطان دوست داشتن است. عشق: عقد دائمي ما با غربت است.
عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم. عشق: آمپول ب كمپلكس
معرفت است.
عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی در جهان روسوا شدن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق مثله آبه
می تونی تو دستات قایمش کنی
اما آخرش یه روز دستات رو باز می کنی و می بینی هیچی نیست
قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی دستات پر از خاطرست

عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است
نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 9:54 موضوع شعر | لینک ثابت
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جوییم
جان یابم زین شبها می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم
زشعف دارم نغمه ای بر لبها

يادته من و تو داشتيم ساده زندگی می کرديم
ازهمين چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کرديم
يه دفعه يه مهمون اومد، دلمو يه جوری دزديد
دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه...گذشه و ديدم دل من ديونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد
اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم که عشقه، آخه اندازش زياده
بدجوری ديونتم من، فکر نکن يه اعترافه
هميشه نبودن تو کرده اين دلو کلافه
آخ که چه لذتی داره...ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
من که آسمون نبودم، اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نکن دلم رو، به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستاره ست
تو که لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره ست
بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من برای تو می ميرم...بيا و بهم کمک کن

سلام ای تنها ستاره ، تويی آسمونُ شب هام ،
از تو هيچ خبری ندارم ، بی تو تنهام خيلی تنهام
دل من خيلی گرفته ، حال من خيلی خراب
به خودم ميگم که ای وای،يعنی اين عشق يه سرابه
تا تو هستی من بهارم ، هيچ چيزی هم کم ندارم
دريغ از روزی که نيستی ، غصه دارم گريه دارم
ای ستاره قشنگم ، با تو من خوشبخت ترينم
وقتی تو باشی کنارم ، من يه باغم سبز ترينم...
کاش بدونی که اسيرم ، اسير چهره ماهت
عاقبت يه روز ميميرم ، واسه چشم سياهت
چشمات جادو کرده دل رو،تو خودت اينو ميدونی
پس نرو به اين بهونه ، قول بده پيشم بمونی.

نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 10:51 موضوع شعر | لینک ثابت
رویاهای من قریه ایست قدیمی
تو مشتی سایه اما صمیمی
قریه من به جای فولاد
چشمه رو می پرستید چشمه رو می پرستید
قریه من خوب و صمیمی
دلچسب و زیبا شعری قدیمی
اما دستی زرد آمد ز دوزخ
آتش زد بر این قریه من
با مشتی فولاد چشمه رو دزدید
بردش به سایه دادش به خورشید
قریه من رویای من بود
اون چشمه خوب دنیای من بود

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودكي معصوم دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است كه در شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب با من بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 22:55 موضوع شعر | لینک ثابت
خدايا
زندگي را با تمام سختي هايش دوست دارم چون به آينده اميدوارم .
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .
باور كن! ای ستاره درخشان شبهای تاريك تنهاييم
وقتی تو نيستي گويا هوا بارانی است
و انگار تا هميشه بايد در پی چشمان تو ستاره های جاده را سوراخ كنم
و چه طولانی است اين شبهای بی ستاره جاده
![]()
من تنها نيستم.....اين همه ستاره مال منه!
زورق و موج دريا مال منه!
من تنها نيستم......آسمون غروب دريا مال منه!
من تنها نيستم....شب و وهم طوفان مال منه!
من تنها نيستم.....ماه نقره ای مال منه!
نه من تنها نيستم....اشک مهتاب مال منه!
من تنها نيستم....قايقهای شکسته در آغوشم مال منه!
من ....من تنها نيستم.....من نيمه ی نا تمام تو هستم....
پس همه ی دنيا مال منه!
زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم
اما گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم
تو نيز به من آموختی چگونه دوستت بدارم
امابه من نياموختی چگونه فراموشت کنم
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خيالم...
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم..
ياد من نبودی اما من بياد تو شکستم...
غير تو که دوری از من دل به هيچکسی نبستم...
هم ترانه ياد من باش؛ بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب عاشقانه ياد من باش
اگه باشی با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد
اگه دوری اگه نيستی نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش
تا هميشه بيادت هستم
بگو اين ماجرا را از که پرسيم
بگو آخر خدارا از که پرسيم
دلا داغی بجو ورنه ندانيم
که حال لاله ها را از که پرسيم
بياد آنانکه عاشقانه رفتن را بر عاقلانه ماندن برگزيدند
نوشته شده توسط دل شکسته در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 14:54 موضوع شعر | لینک ثابت
![]()
خدايا!
ذهنم پريشان است،
قلبم بی قرار است،
افکارم شوريده اند و در مانده ام !
پس رشته زنده گی ام را
به دست های امن تو می سپارم
آن گاه توفان می خوابد
و آرامش تو ، حکم فرما می شود !
نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 22:9 موضوع شعر | لینک ثابت
درد شديدی در سرم پيچيد...
دستانم را بالا بردم که سرم را محکم بگيرم تا شايد دردش کمتر شود...
اما ...
سرم را پيدا نکردم !
دستم سرم را لمس نمی کرد...
با عجله جلوی آينه رفتم....ديدم سرم محو شده است !
و کم کم گردنم نيز در حال محو شدن بود !
من فقط نظاره ميکردم...
سريع قلم بدست گرفتم و...
راستش می ترسيدم دستم هم برود و کسی نداند چطور تمام شده ام !
کم کم نوبت به شانه هايم رسيد
انگار کسی با پاک کن و با دقت مرا پاک می کرد..
و حالا به مچ دستم رسيده است
ديگر لحظات آخر است
ای کاش پاک کنی وجود نداشت که نقاشی ها را پاک کند
من دلم ميخواست کمی بيشتر زندگی کنم !
نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 15:0 موضوع داستانک | لینک ثابت
که قناری ها پربستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوتر ها را آه کبوتر ها را
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبح دمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اطاقم دل تنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست .
نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 16:4 موضوع شعر | لینک ثابت

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شماچطور؟! آياتابحالبرسرکودکييتيمدستنوازشکشيدهايد؟برسرفرزندانخودچطور؟
نوشته شده توسط دل شکسته در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 23:1 موضوع داستانک | لینک ثابت

در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.
نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.
ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.
نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:59 موضوع داستانک | لینک ثابت
خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم یعنی که توبینم وآنگاه بمیرم

یاران بی وفا از غم بیاموزید وفا را

در این دنیا دل بی غــم نباشد
اگــر باشد بنــی آدم نباشد

دربهــــار زندگی احساس پـــــــیری می کنم
با همه آزادگــی فکر اســیـــــــــــــری می کنم
بس که بدبینم به یاران به ظـاهـر خـوب خود
بعد از این بر کــودک دل سختگیری می کنم
در به رویت بستـه ام از این واز آن خــسته ام
من به جمع آشــــیــان پــاشــیدگـــان پیوسته ام

خـدایا خـدایا منم غـــــم سـرا پا
نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:5 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام عشق
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها، به نام غمها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
سلام به همه
بعضی وقتا دلم بد جوری می گیره طوری که گریه می شم با خودم قرار گذاشتم که بنویسم.شاید واسه بقیه مسخره باشه ولی من واسه دل شکسته خودم می نویسم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
طراح قالب
POWERED BY